Daisypath Friendship tickers ❀◕ ‿ ◕❀نی نی ارشام و سارا❀◕ ‿ ◕❀

❀◕ ‿ ◕❀نی نی ارشام و سارا❀◕ ‿ ◕❀

الیزا(✿◠‿◠) دوستون داریم نی نی کوشولوها(✿◠‿◠)ایلیا

‍پست ثابت وبلاگ!

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

روزام به سختی میگذشتن...تصمیم گرفتم یه روز شمار بزارم که روزام به راحتی و قشنگ سپزی بشن

و هیجی مثل تیکر بچه و تغییراتشون منو آروم نکرد

روز ٢٨ بهمن ١٣٩١ این تیکر و بقیه تیکر هارو درست کردم ...

 اینم تیکر واسه اوناست

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 8 اسفند 1391 ] [ 16:03 ] [ سارا ] [ ]
:)زندگی ادامه داره

سلام....نمیدونم از کجا چطور و چه جوری بگم؟

اینجا با همه اعتماد و کلا حس روزایی که بود نوشته شد یه بار حذف شد و باز به وجود اومد

اینجا نمیخوام از مقصر و یا خوب و بد این رابطه بگم...فقط خواستم بگم که مرررسی که انقدر کامنتای محبت آمیز داشتم ازتون با وجود گذشت چندین و چند ماه بازم سر زدین و نگران حالم شدین دوستای گلم...

بخدا من خیلی درگیر کار شدم و انقدر تعداد کامنتا زیاد شده که نمیتونم حتی بدون جواب هم تاییدشون کنم

ولی بدونید من خیلی خیلی خیلی بهتون نزدیکم نمیتونم توضیح بدم چطور ولی بدونید که من از عشق و علاقم به وبلاگ نویسی کم نکردم و نوشتن ادامه دادم

همیشه نوشته های قشنگتون میخوندم و میخونم

به هرحال هرکسی زندگی داره دیگه و یه جا راه آدما باید که جدا بشه

ولی من کنارتونم باور کنید واقعا شرمندم که نمیتونم به هیچکدوم از دوستام آدرس بدم ببخشید ببخشید توروخدا

فقط خواستم بگم نگران من نباشید باور کنید حالم خوبه مهربونا



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 31 شهريور 1392 ] [ 23:07 ] [ سارا ] [ ]
خبر از خود

سلاااااام خووووووووووووبید؟

همچنان زنده هستم

امسال کنکور نمیدم!!!!!!!!!

بله بنا به دلایلی....

دیگه اینکه دارم میریم تهران واسه زندگی....فردا تولد مامانمه...

و اینکه زندم

مرسی که جویای احوالم هستین 580 نظر اومدهاسترس

من نمیدونم چیکار بکنم با اینانیشخند....مرسی که انقدر لطف دارید

تولد 19 سالگیم هم مبارک:)

هفته دیگست

2تا خواهرمم دارن میرن سرکار فقط من تو خونم:)

بای بای



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 16:40 ] [ سارا ] [ ]

اصلا دوس ندارم که بخوام شما سرکار بزارم و هی بیام بگم تموم بازم شروع

رابطه ما همون بار اولی که گفتم تموم تموم شده بود و من فقط بازم با شروع این رابطه اشتباه کردم اما مرسی که به ما لطف داشتین و ممنونم از حمایتتون در برابر همه حرف و حدیثا!

واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنم...و امیدوارم که روزاتون طلایی باشه

واقعا ازتون خواهش میکنم از جانب کسی اینجا حرف نزنید و به شخص خاصی بی احترامی نکنید

در پناه حق

سارا



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ] [ 15:33 ] [ سارا ] [ ]
17

1

از اين به بعد پستا تو ادامه مطالبه 

رمز دارشون نكردم دوستاي عزيزم

 


ادامه مطلب


[ موضوع : مامانی برات نوشته(سال اول دوستیمون)]
[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:44 ] [ سارا ] [ ]
16

سلام به همه دوستای عزیزمون خوبید؟امیدوارم که حال همگی خوب باشه ... و یه سلام مخصوص به عزیز خودم ارشام جونم ...این روزا خوبه یعنی بودن ارشام باعث خوب بودنش شده و از این بابت خوشحالم و خدارو به خاطر داشتنش شکر میکنم...

 


      

دیروز چهلم مهدی و مهران بود ... باورم نمیشه چهل روز گذشت...زن مهدی دیدم میگفت مهدی همیشه گریه میکرده میگفته من اگه بمیرم هیچی ندارم واسه شما بزارم...بمیرم که به چه چیزایی فکر میکردی...سنگ قبرتون ...انگار همه این اتفاقا مثل فیلم از جلو چشمام رد میشدن...از روزی که تو پالایشگاه سوختین تا امروز...کسی نای گریه نداشت همه داغون و ناراحت...مهدی؟پسرتو دیدم...آرش...اون چشمای سبز خوشگلش...گفت خوبی سارا؟تعجب کردم منو چطور شناخت...گفتم مرسی عزیزم خوبم...گفت:من باید خوب باشم تا کسی غصه منو نداشته باشه...فقط 7سالش!پسرعمه های عزیزم...میدونم جاتون خوبه...واسه عمه مهری دعا کنید که داره هر روز داغون تر میشه...دوستون دارم و حیف که نشد بهتون بگم...

   

 

دیروز که رفتم مسجد یه مانتو کوتاه مشکی با شلوار جین مشکی پوشیدم...روسری ساتن و کیف قهوه ای وکفش پاشنه بلند مشکی...خلاصه دستکش توری مشکی هم پوشیدم که همیشه واسه مسجدا استفاده میکنم ازش...واااای این دخترای فامیل منو قورت ندادن...خودشون موهاشون یا نارنجی بود یا زرد!فکر کردن خوشتیپی به این چیزاست...واله دختر از من کوچیکتره ها یه جوری نگاه میکنه که انگار من باید سلامش کنم...بعد من سر خاک وایسادم به جای فاتحه فرستادن یکیش اومده میگه شماره رنگ موهات چنده؟میخواستم دهنشو بیارم پایین ...حالا میدونه من رنگ نمیکنما ...منم جواب ندادم همه زدن زیر خنده...بازم تنوعی شد...هه هه

 

 

 

کلاسام هنوز شروع نشدن و خدا کنه تا آخرای مرداد تشکیل نشه...از اول مهر خیلی سرم شلوغ میشه گرفتن 2تا دیپلم واقعا سخته....دیپلم ریاضیم روزانه میشه و دیپلم معماریم بزرگسالان...خوشحالم که قرار نیست تو اون مدرسه باشم با اون دخترای ...محیطشو اصلا دوست نداشتم مخصوصا مدیرشو...نقاشی هم شاید از اول مهر یا اواخر شهریور شروع کردم آخه این روزا گرفتارم

 

  

دیگه با ارشام بحثی ندارم...خوبه...فکر هر 2ما آرومه...من یه خانواده خوب پیدا کردم...مامان جون(مامان ارشام) که دوس ندارم اصلا لفظ مادر شوهر به کار ببرم براش و یه برادر خوب و دوست داشتنی به اسم ارشیا! واقعا برام عزیزن و دوست داشتنی ...واسه من و ارشام تلاش میکنن واسه شادیمون و خوشبختیمون...ارشیا جون که همسن خودمه و فوق العاده آروم...مامان جونم که همیشه برام عزیز بوده و هست...مثل مادر شوهرای دیگه سنگ جلو پامون نمیندازه بلکه ما 2تا به سمت هم هول میده هه هه...و از بلای خانمان سوز خواهر شوهرم راحتم و گوشم خوابه خوابه...

 

از این بعد مطالب وب رمزی میشه!ما خودمون انقدر شادیم که نظرات شما شادترمون میکنه!بعضیا ماشالله خدا هرچی حسادت تو وجودشون گذاشته..ای خدا بهشون نگاهی کن و مورد رحمتت قرارشون بده...


 

ارشامم  دوست دارم و از اینکه دارمت خدارو شاکرم

 



[ موضوع : مامانی برات نوشته(سال اول دوستیمون)]
[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:40 ] [ سارا ] [ ]
4

سلام نی نی عزیزم خوبی فدات بشم؟وای ببخش که انقدر دیر اومدم واقعا گرفتارم همش مدرسه هستم البته این خوبه چون روزا خیلی زود میگذرن و من کمتر حس مسکنم که از بابا فاصله دارم عشقم...

 

عزیز مامان!نمیدونم از کجا برات بگم از چی بگم ولی عشق من!بدون که با تمام وجودم میخوامت با ذره ذره وجودم...خیلی دوست دارم بابات میدونه

تو این مدت منو بابا تصمیمای زیادی گرفتیم و مهم ترینش این بود که بابات میاد شیراز واسه زندگیمون و این بهترین تصمیم بود...بابایی رفت تهران و کاراشو جور کرد و خدارو 1000مرتبه شکر که الان سرکار ساعت 9 میاد خونه باهاش تلفنی صحبت کردم...

 

راستش از بعضی از مادرا خیلی ناراحتم ...نمیدونم هدفشون از کاراشون چیه همه شما دوستام میدونید که من از نظراتتون استقبال میکنم و واقعا خوشحالم میکنید چند وقت پیش یکی از مادرا نظر خیلی بدی گذاشت و گفت تو داری ذهن مردمو خراب میکنی و وبلاگت واقعا فاسد و شرمم میشه که وبتونو بخونم...بعدش دیدم کار به جای باریکتر کشیده و داره ذهن دوستای وبلاگی نسبت به من خراب میکنه تا به طور اتفاقی تو یکی از وبلاگا نظراتشو دیدم....وافعا یه مادر میتونه انقدر سنگدل باشه؟

 

امروز به ارشام جریان گفتم و خیلی ناراحت شد میخواستم دیگه نیام و اینجا بنویسم ولی دلم راضی نشد گفتم نباید کم بیارم و نظر چند نفر تاثیر بزاره و اگر هر کدوم شما از دوستام ناراحتیت که وبلاگ ما الگو بدی واسه بچه هاتون میشه لطفا نخونید !!!!

 

(من سارا 17 ساله و ارشام 21 ساله هنوز ازدواج نکردیم)

واسه دوستای گل تازه وادمون نوشتم .....و اینکه یه مقدار از وسایل جهیزیمو براتون میزارم عکسشو تو ادامه مطالب

 

ارشامم عاشقتم و زندگیم بی تو معنا نداره

 


ادامه مطلب


[ موضوع : مامانی برات نوشته(سال اول دوستیمون)]
[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:33 ] [ سارا ] [ ]
3

 

 

سلااااام نی نی کوشولوم...خوبی عشق نانازی مامان؟ای که قربونت بشم من؟امروزم مثل بقیه روزا بود من رفتم مدرسه بابایی هم که خونه بود.عزیزکم کار بابا ارشامیت درست شد!!!!هوووورااااا دعاهای تو نی نی جواب دادا...به بابا امروز گفتم اگه بگم جدا بشیم چیکار میکنی؟قربونش برم کلی ترسیده بود ... برام خیلی عزیزه خیلی دوسش دارم...اصلا باهام بحث نمیکنه اگرم من دعوا میکنم حرمت منو داره و بهم احترام میزاره...اینارو اینجا نمیگم چون میخونه میخوام اگه یه روز مامانیت نبود بدونی چه قدر باباییتو دوست دارم و باید همیشه بهش احترام بزاری

 

 

عزیزم واسه اومدنت کلی برنامه داریم کلی کلاس دیروز با بابات درباره کارایی که واسه تو انجام میدیم صحبت کردیم کلاس شنا یا هر ورزش دیگه ای که دوست داشتی بابایی بهت گیتار یاد میده منم نقاشی و مشترکا هم بهت پیانو یاد میدیم عزیزم

اون عکس بالایی (اولی)خیلی دوس دارم من و بابااییتیم...عزیزم عاشقانه دوست دارم واسه من و بابا دعا کن

ارشامم دوستت دارم



[ موضوع : مامانی برات نوشته(سال اول دوستیمون)]
[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:30 ] [ سارا ] [ ]
1

سلا ا ا ا ا م       سلا ا ا ا ا م

  سلام نی نی جونم خوبی مامان فدات بشه؟

  یادته چه قدر تو پستام از ناراحتیام میگفتم؟الان دارم گریه میکنم نمیدونم چرا؟قربونت برم پیش خدا راحتی؟گلک من کار بابات درست شده ایشالله هفته دیگه میره تهران برای خرید وسایلی که واسه کارش لازمه و خونه هم که تا آخر تابستون جور میشه میبینی عشقم چه جوری داره کارامون دونه دونه انجام میشه؟من و بابات دیگه از هم عمرا جدا بشیم اون یه بار واسه همه عمرمون بس بود.صبح بابات واسه نماز بیدار شده بود و بهم اس داده بود انقدر ذوق کردم وقتی خوندمش.

 

 

  من هی بحث میکنم حرفای نا امیدکننده میزنم ولی بابایی میگه سارا من میخوامت و نمیدونی وقتی میشنوم چه حس قشنگی پیدا میکنم.

 

 

  الانم دارم با باباییت حرف میزنم بهم گفت از 1اردیبهشت میره سرکار قربون دستاش برم که میخواد کار کنه.بابات همه زندگی منه

نی نی جونم دوست دارم

ارشام عاشقتم عزیزم

 



[ موضوع : مامانی برات نوشته(سال اول دوستیمون)]
[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:28 ] [ سارا ] [ ]
2

 

 سلام عشق کوچولوی من خوبی عزیزم؟امروز واقعا روز بدی بود ...صبح رفتم مدرسه و انقدر دلتنگ باباییت بودم که حد نداشت با خودم میگفتم تا برم بهم اس داده و گفته خسته نباشی همسری ! ساعت ٢رسیدم خونه ولی دریغ از یه اس...سریع جبهه گرفتم که باهاش بحث کنم و بعد ١٥دقیقه اس دادم خسته نباشم ولی جواب نداد وای که دیگه داشتم عصبی میشدم سریع بهش زنگ زدم خاموش بود یه بار دوبار ولی جواب نداد که نداد.خلاصه عزیزم بهش زنگ زدم ولی خاموش بود گوشیش وای که دیگه بدتر ناراحت شدم...

خلاصه نی نی جونم مجبور شدم به مامان آرزو اس بدم که گفت عزیزم ارشام حالش بد و بردیمش بیمارستان!وای که بگذریم

 من چه حالی داشتم و مردم فقط فقط گریه میکردم و واقعا لحظه های بدی بود مامان گفت ارشام از حال رفته...واقعا حالم بد بود خلاصه که دیگه بعد چندساعت گوشی ارشام روشن شد و ماتم برده بود که واقعا چی بگم به ارشام....البته قبلش کلی بهش اس داده بودم و خلاصه حرف زدیم و گفت که سارا سر نماز بودم و داشتم واسه هر دومون دعا میکردم که یه دفعه حالش بد میشه و بیهوش شده بوده و وقتی میبرنش بیمارستان گفته بودن افت فشار شدید داره و بهش آمپول زده بودن با سرم

 

 

الانم باباییت خوابیده قربونش برم من!برم شام بخورم دعا کن مشکلاتمون حل بشن نی نی جونم..تو بابات زنگی من هستین و میدونم خدا جواب دعای منو باباتو مبده

ارشامم عاشقتم و خیلی دوست دارم

 



[ موضوع : مامانی برات نوشته(سال اول دوستیمون)]
[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:24 ] [ سارا ] [ ]
30.تولد علی عزیزم...

سلااااام مامانی فداتون بشم

 یه سلام خوب پر انرژی به همه ی دوستای عزیزم یه سلام مخصوص به علی عزیزم که بی نهایت دوسش دارم

 این پست فقط گذاشتم واسه علی عزیزم ...روزی که مامان خوبش سارا جون وارد نی نی وبلاگ شد باهم دوست شدیم و فکر میکنم اولین کسی بودم که پست اول وبلاگشون خوندم...و افتخار میکنم به وجودشون و امیدوارم همیشه شادی سهم زندگی قشنگشون باشه

 واقعا خسته نباشید میگم به سارای عزیزم و پدر خوب علی جون که سهم زیادی در تربیت خوبش داشتن

یه تشکر ویژه از بابای علی جون که میدونم چقدر این پسر دوست داشتنی دوست دارن و واسش بهترینارو فراهم میکنن

 یه تشکر ویژه از دوست خوبم سارا جون که میدونم چقدر واسه تربیت علی جون زحمت کشیده و ثابت کرده که یه مادر شاغل تا چه حد میتونه واسه بچش ارزش و احترام بزاره و هر موضوعی که به علی مربوطه با جدیت پیگیری میکنه

 این پست فقط و فقط یه پست تولد نیست.... سارای عزیزم...بوسه میزنم بر دستان پر محبت تو ای مهربان ترین مادر...

 و از بابای علی جونم ممنونم که از بین زشتی های دنیا قشنگترین و مهربون ترین مادر واسه علی جون پیدا کرد

 و دیگه بریم سراغ عزیز خودم که باهاش خیلی کار دارم...

 

 

 مرد من...علی جون!

آگاه باش زندگی فقط گفتن خواسته هایت نیست

 زندگی به دست آوردن خواسته هایت است...

 زندگی پر است از شادی و غم

 تو شادی ها را با مادر و پدرت تقسیم کن و غم ها را با شادیت از بین ببر...

نرسد روزی که صدای زیبای خنده هایت تبدیل شود به فریادهایی در دل مادرت!

 نرسد روزی که تو شیر مرد من دستان ظریف و قشنگت را رها کنی در بین بدی ها...

 گاهی به این دستان پاکت نگاهی کن و دستهای زخیم و مردانه پدرت را بگیر...

 آن دستها فقط و فقط برای تو زمخت میشوند...فقط برای تو...

 بوسیدن گونه های مادرت چه اشکالی دارد؟وقتی تو سراسر از عشقی؟

 علی ای همای رحمت...تو همای سعادت نامت است...این نام نیکو برای تو انتخاب شده است...ارزش آن را بدان خوب من!

در یک کلام!

تمام حرف هایم در تو خلاصه میشوند...

 مانند آن مردی که اسمش علی است...شیوه زندگی خوب و مردانگی را یاد بگیر که جز این برآزنده تو نیست ...علی...

 علی عزیزم تولدت تبریک میگم و بهترینارو برات آرزو دارم ببخش که واقعا هدیم ناقابل بود

 سارا نوشت:اون متنی که واسه علی نوشتم همشو خودم گفتم...

 

عاشق این عکس علیم



[ موضوع : مناسبت هایی که واسه تو ثبت میکنیم]
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 13:32 ] [ سارا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد